فريد الدين العطار النيسابوري
330
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
گر دو عالم خطبهء ذاتش كنند * مىندانم تا مكافاتش كنند من درين معرض كجا آيم پديد ؟ * من كه باشم يا چرا آيم پديد ؟ نه كنم خدمت نه در سر آيمش * كيستم تا در برابر آيمش . » چون حسن بشنود اين قول از اياس * گفت « احسنت اى ايازِ حق شناس خط بدادم من كه در ايّامِ شاه * لايقى هر دم به صد انعامِ شاه . » پس حسن ديگر بگفتش « گو جواب . » * گفت « نيست آن پيشِ تو گفتن صواب گر من و شه هر دو با هم بودِمى * اين سخن را سخت محرم بودِمى ليك تو چون محرمِ آن نيستى * چون بگويم چون تو سلطان نيستى ؟ » پس حسن را زود بفرستاد شاه * شد حسن نيز از حسابِ آن سپاه چون در آن خلوت نه ما بود و نه من * گر حسن مويى شود نبود حسن شاه گفتا « خلوت آمد ، راز گوى * آن جوابِ خاص با من باز گوى . » گفت « هر گه از كمالِ لطف ، شاه * مىكند سوىِ من مسكين نگاه در فروغِ پرتوِ آن يك نظر * محو مىگردد وجودم سر به سر از حياىِ آفتابِ فرِ شاه * پاك بر مىخيزم آن ساعت ز راه